May 27, 2007
January 18, 2007
بدرود
سلام
خب باید از این خانه برم و انگار چارهای هم نیست.
تشکر و سپاس فراوان از شما دوستان که در این مدتی که این خانه برقرار بود
توجه و عنایت خودتون رو از من دریغ نکردین.
درود و بدرود
January 10, 2007
دار
هر روز که از خواب بلند میشم هرچی دارم به دار می کشم. اما باز شب که به تختِخواب برمیگردم، سنگینم.
شبا طنابِدار جلوی چشمام مثله پاندول ساعتِ بیعقربهای میمونه که توش جز مرگ و امید به آینده چیزی دیده نمیشه.
اولین صبحی که دار رو برای اعدام آماده کردم، فقط یک اعدامی داشتم.
اما هر روز که گذشت به تعداد اعدامیها اضافه شد.
جوری که این روزا تا عصر گرفتارم.
چند هفتهی اول، اعدام کردن حالم و جا میآورد. شور و شوقی داشتم در دفاع از خودم. و زبونم خوب میچرخید.
اما کمکم آرامشِ بعداز اعدام به خستگی تبدیل شد. آدم عصبیای شدم. کوچکترین خطا جزاش مرگ شد. از پای اعدامی آویزون میشدم و از خودم نمیترسیدم.
اما فکر میکنم باید کمکم یه کمک برای خودم پیداکنم. باید فرصتی داشتهباشم تا صبحها بیرون قدمی بزنم. و عدالت در اتاق کارِ خودشو بکنه. من با مرگ سروکار دارم. اما اون بهمن تاحالا کمکی نکرده.
ناامید نیستم. میدونم باید خیلی بیشتر از اینا اعدام کنم تا سبک بشم و شاید برای همیشه سبک بمونم.
فعلاً که خیلی سنگینم.
دوباره باید دار و آمادهکنم.
19 دی 1385
December 30, 2006
اصفهان
روی زمینهی مانیتورم یه عکس از معماری اصفهان گذاشتهام. سردر ورودیی مسجدی که بین دو ستونِ بلند جاگرفته که این ستونها سقفِ قرمز رنگِ مشبکشکلی رو روبروی سردر بزرگ نگهداشتن، که رنگش منو یادِ رنگِ لباسِ تو میندازه.
نمیشه یه عکس از اصفهان ببینم و یادِ تو نیفتم. اصلاً اصفهان برام شده یادِ تو.
دیدن اینجور عکسها باعث نمیشه دلم بگیره. اما عکسِ تورو خیلی وقتکه نگاه نکردم.
دلم میخواد برم کبوترخونههای اصفهان و ببینم. میدونم که اونروز تو همراهم نیستی. و باید بجنبم. قبل از اینکه دیگه از کبوترخونهها اثری نباشه.
دلم میخواد دوباره کلهی سحر برسم اصفهان. و تا خورشید دربیاد رو پلِ خواجو برای خودم قدم بزنم و رنگِ دیواراشو تماشا کنم.
خورشید که دراومد شروع کنم به نگاهکردن کلاغای جوون و پیرِ زایندهرود که بالای سر و کنارِ عابرها و ورزشکارا چرخ میزنن.
سرمای اصفهان بره تو جونم و دستمو فشار بدم تو جیبام. برم تو فکرِ اینکه امروز کجاها رو میتونم برم ببینم. اول کجا باید برم.
برم تو فکر سوال از عابرایی که از کنارم میگذرن.
دلم میخواد تو چهلستون تنها باشم.
دوست ندارم تو میدونِ نقشجهان سوارِ درشکه بشم. دلم میخواد قدم بزنم. بازم برم از پلههای عالیقاپو بالا.
دوست ندارم اونجا کسی صدام بزنه.
وقتی زیرِ گنبدِ شیخلطفالله گریهام میگیره، بهترِ که تنها باشم.
سرمو زیرِ گنبد اونقدر بالا بگیرم که باز گردنم درد بگیره.
طاووسِ گنبدِ شیخلطفاللهو دیدین؟ به آدم فخرفروشی نمیکنه. چیزی رو به نمایش نمیگذاره. وقتی بهش نگاهمیکنی احساس میکنی ماله خودته. و وقتی از زیرِ گنبد بیرون میای حس میکنی چیزی رو از دست دادی. برای همین دلت میخواد باز برگردی پیشِ طاووست.
اونجا زیبایی رو نمیشه بغل کرد. باید بری تو بغلش.
زیبایش آدمو تحقیر نمیکنه. اینه که بازم دلم میخواد تو بغلش باشم.
درسته که این دفعه با کسی قرار ندارم اما دلم میخواد مثله دفعهی پیش تا آخرین لحظه تو خیابونا قدم بزنم.
دوست ندارم برای غذا برم رستوران. اونجا تو خیابون غذا خوردنو دوست دارم.
میدونم فرقی نمیکنه که آدم وقتی مُرد کجا دفن بشه.
اما نمیدونم چرا دلم میخواد اونجا اصفهان باشه.
آره. بهترِ بلندشم، برم اصفهان.
3 دی 1385
December 22, 2006
تکهپارهها
تکهپارههایی برای پریسا
بلندتر از دیوارهای خانهی ما
بلندتر از داستانِ من و تو
ممنونم که ترکم کردی
من نمیتوانستم
25 آذر 1385
--------------------
وقتی فهمیدم
همیشه دروغ میگفتی
باغِ دلم
از همه چی
خالی شد
پاییز 1385
--------------------
دستانم گرم شد
پوسته شکست و پرنده
پرکشید و رفت
نمیدانستم همه روزهای رفته
پاسبانِ تو بودهام
چقدر سفید و پاکی!
چقدر دلم میخواهد
من هم از اینجا بروم.
26 آذر 1385
--------------------
نامِ تو
مرا یادِ خودم میاندازد
که چقدر بد بودم
هم با خودم
هم با تو
25 آذر 1385
--------------------
بهخونه که رسیدم دیدم درِ ورودی و قفلکردن.
رفتم تو دیدم همه جا تاریکه. چراغ و که روشنکردم دیدم درِ راهروی داخلی هم قفله. کلید اونو نداشتم.
رفتم سمتِ درِ آشپزخانه دیدم اونم قفله.
به درِ بالکن نگاهی انداختم که خوشبخانه قفلی نداشت. از همون در تونستم به دوتا از اتاقخوابها راه پیداکنم.
هیچ خبری توشون نبود اما درِ هردوشون قفل بود.
معلوم نبود چرا همه درها رو قفل کردهبودن.
اونها میدونستن که من امروز قرارِ بیام.
شاید دیگه نباید برمیگشتم.
17 مهر 1385
December 18, 2006
پشت پنجره
پشتِ پنجره نشستهام.
جایی که هستم، هوا گرم است.
روبرویم
بارشِ برفی
که میآید خودش را به شیشه بچسباند.
نزدیک من
خودم هستم، که محو دیده میشوم.
دلم گرفته!
هنوز دانهبرفها نتوانستهاند پشتِ پنجره را سفید کنند.
هنوز کسی نیامده جای تورا بگیرد.
دارم بیتو چای میخورم و موسیقی گوش میدهم.
مثله روزهایی که با تو بودم.
چرا برایت ذرهای ارزش نداشتم؟
چرا یادگرفتی هرقدر مهربانتر شوم
راحتتر میتوانی سطلنت کنی؟
دستانت را به من نشان بده
دلم میخواهد بدانم چه چیزی از من
در دستانت مانده است.
چرا نمیآیی سهم کلاغها را بدهی؟
چرا نمیآیی تیر خلاص را بزنی؟
آذر 1385
December 13, 2006
آخرین دیدار
من و فاحشههای شهر
باهم قرابتی داریم
تنهاییمان را در دهان دیگران میجویم و
جویده میشویم
چیزی که حس میکنی
لختتر و خونآلودتر از
تنِ ماست
پس هنگامی که بوسه میزنی
مراقبباش!
18 آذر 1385
روزهایی که مصرف کردیم تا باهم باشیم در تصمیم تو تغییری ایجاد نکرد.
تا دیروز تنم برای دیگری بود و امروز تنم در خانهاش است.
آنکه عاشقانه میبوسدت و ترکت میکند حتما فکر کردهاست مجسمهای.
آسمان که ابری میشود یادم میافتد که چرا حرفهایی که به خودم میگفتم را به تو گفتم.
از جنگل انبوهِ عشقی که به تو داشتهام بیرون آمدم. چقدر هوا سرد است.
با گریه مرا به آغوشِ خویش خواندی و با خنده ترکم کردی.
وقتی با من میخندی و شوخی میکنی. میفهمم دارم خواب میبینم.
دگر با تکبالی که دارم، فکر پرواز نیستم. بهتر است کمی قدم بزنم.
خوشحالم که برای آخرین بار دلم را شکستی.
حالا که از عاشقی دستکشیدهام، به مردن فکر نمیکنم.
وقتی با ارزشترین هدیه بعد از چند سال به آدم برگشت میخورد، دیگر نه در خانه جا دارد و نه به درد کسی میخورد.
تمام روز در آشغالدانی هستم. چون آدمِ دلشکسته مصرف نمیشود؛ دور ریخته میشود.
وقتی قرار میشود به حضور کسی در دلم پایان دهم، بهجایی که از آنجا فرار کردهام دوباره تبعید میشوم.
روزهای عاشقی را از روزهای دیگر کم کردم، به حالت جنینی برگشتم.
در گذشته دیوارهای کاهگلی گاهی از دردودلِ عاشقان گریه کردهاند.
هربار که دلم میشکند، اشغالهای اتاقم بیشتر میشود.
دل میتواند ساعت را تندوکند کند.
وقتی خودم را گم میکنم. هیچکجا نیستم.
دو درخت دیدم که شاخههاشان یکدیگر را تهدید میکردند.
برای جاودانه شدن به هیچ چیز احتیاج ندارم، مشکل زندگیکردن است.
دوستدارم جوری بمیرم که متوجه نبودنم نشوی.
آرش
19 آذر 1385
